تمامی دلنوشته های این وبلاگ تقدیم به کسی که همیشگی ترین تأثیر را بر جهان بینی من نهاد ... او که کمک و یاری بی دلیل و بی دریغ را به من آموخت ...
تمام دنیا را نمی خواهم ...
تمام دنیا را که نخواسته بودم ... حالا هم هیچ از این دنیای غریب نمی خواهم ... تمام دنیا را هم که بخواهند به من بدهند، نمی خواهم ... نمی خواهم ... دلی برای خواستن نمانده ... دلی که دنیا بخواهد نمانده ... دلی برای دلبستگی به دنیایی که هیچ لبخندی به دنبال ندارد، نمانده ...
تمام دنیا در چشم من نمی ارزد، در لحظه ای که تو در آن جایی نداری ... در لحظه هایی که جای تو خالی خالی ست ... خیلی خالی ... خیلی ...
تمام دنیا هیچ است ... پوچ است ... به چشم من نمی آید ... خالی ست ... بی ارزش است ... وقتی به قدر قاصدکی از تو خبر نداشته باشد ... وقتی به قدر پر قاصدکی خوش خبر نباشد ...
نه! من این دنیای ناقص ناتوان را نمی خواهم ...
نه نه! این دنیا دنیای من نیست .... این دنیا چشم مرا پی خود نمی کشد ... این دنیا را بدهید به همان که دلش برای رنگ و لعابش، غنج می زند ... برای من ذره ای نمی ارزد این دنیای بی تو ... هرچند سرشار از جاذبه های رنگی باشد ... نه! این دنیا همان روز که تسبیح اشکهای من پاره شد، از چشمم افتاد ... در قطره های اشک من حل شد، گم شد و از چشمم افتاد ......
نه! دل من تاب تحمل سنگینی مرده ی این دنیای بیروح را ندارد ... بار خودش برای خودش کافی ست ... راضی نشوید این وزن را هم به قلبم بیفزایند ..... نه! نمی خواهمش ... ببریدش ...
از پیش چشم من ببرید این دنیای سنگین خالی توخالی را ...
این دعایی ست که رندی به من آموخته است:
بار ما را نه بیفزا، نه سبک تر گردان!
این دنیای بی آفتابگردان، را چه به آفتاب؟ .....
خورشید چشمهای من دیگر به غروب رضا داده است ... این دنیا آفتابگردانی برای دلخوشی نگاه من نخواست ... من هم نمی خواهم این دنیای سنگین سنگین دل بی رحم را ...
آی آدمها! به دنیایی که برای طلوع چشمهای من، مژدگانی نمی دهد، نیازی نیست .... دورش کنید از پیش چشمم این دنیای خشک و خالی را ... دورش کنید تا نبینم این همه جای خالی را ... آه! دور کنید این دنیای بیروح بی احساس را ... دور کنید این دنیای خالی را .............
تمام دنیا هم که جمع شوند،
تا تو نباشی صندلیها همه خالی ست ..............