تمامی دلنوشته های این وبلاگ تقدیم به کسی که همیشگی ترین تأثیر را بر جهان بینی من نهاد ... او که کمک و یاری بی دلیل و بی دریغ را به من آموخت ...
بیقرار شده ام ...
باز بیقرار شده ام ... قرار نبود ... میدانم قرار نبود بیقرار شوم اما ... چه کنم؟ باز خواب تو را دیدم و بیقرار شده ام ... قرار نبود حتی خوابت را ببینم اما خواب که دیگر دست خود آدم نیست، عزیزترین عزیزدل دنیا! ... روح است و همین آزادی اش ... روح است و همین آزادگی اش ...
همین که حتی اگر در بیداری به هر بهانه ای سرگرمش کنی، مشغولش نگاه داری، به بندش بکشی، آرامش کاذبش ببخشی، ساکتش کنی، حق السکوتش بدهی اما ... همین که چشم برهم گذاری نشانت می دهد خودفریبی ات ثمربخش نبوده و نیست ...
مثل نسیمی آزاد و رها پر می کشد و تمام کاینات را پشت سر می گذارد و به هرچه می خواهد می پیوندد ... به هرچه می خواهد ...
به هرچه که عمیق ترین حس بی ریای زلال خواستن را بی صدا فریاد می زند ... به هرچه که می خواهد ... بی اعتنا به همه نقابهای مغرور روزمره .....
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟
می پرسی بیقراری یعنی چه؟