آفتابگردان ترین ....

دلنامه های پراکنده

آفتابگردان ترین ....

دلنامه های پراکنده

لطفا هرگونه برداشت از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع انجام شود.

 تمامی دلنوشته های این وبلاگ تقدیم به کسی که همیشگی ترین تأثیر را بر جهان بینی من نهاد ... او که کمک و یاری بی دلیل و بی دریغ را به من آموخت ...



عزیزترین آفتابگردان دنیا!


از وقتی نیستی دیگر حساب هیچ چیز را ندارم جز روزهای بی تو بودن را .... دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم جز خاطرات کوتاه و شیرین "تو را دیدن" را .... 


دیگر حوصله ندارم با کسی حرفی بزنم که چیزی غیر از همین حرفهای تکراری روزمره باشد که به یادمان می آورد هنوز زنده ایم ... هنوز نفس می کشیم .... حوصله حرفهای غیرتکراری تلنبار شده کنج دلم را هم ندارم ....


حوصله هیچ گوش شنوا یا ناشنوا، هیچ دل همدل یا منجمدی را هم ندارم ... 


آنقدر بی حوصله این روزهای بی تو بودن را تمام می کنم که بی حوصلگی و کسالتم به درخت گردوی باغچه هم سرایت کرده ... تو ندیدی اش ... اما این روزها او هم دیگر حوصله منتظر ماندن برای از آب و گل درآمدن جگرگوشه هایش را ندارد ..... و هر روز خاک باغچه میزبان گردوهای نارس سبز تازه تری ست ......


هیچ کس ... نه من که انگار هیچ کس این روزها دل هیچ کاری را ندارد ......


مهم هم نیست ........


چشمهایم را انگار پرده دوخته اند این روزهای نبودنت ... این روزها ... این روزها چقدر به شب شبیه ترند تا روز ..... نه ... انگار چشمهای مرا پرده دوخته اند ..... پرده ای بی ستاره ... 


چقدر همه جا را سایه پوش کرده اند این روزها ... مگر چه خبر است؟ ... خبر؟ ... چه خبری از این بیشتر که تو رفته ای ... از این بدتر که تو رفته ای ........


همه چیز را سایه ای پوشانده ... هوا را ... آسمان را ... پرنده ها را ... خورشید را ... آه خورشید را هم ...........


این روزها آینه با آههای مداوم تازه می شود ....... این روزها چقدر روی این آینه مه گرفته است ... 


ا  ی  ن  ر  و  ز  ه  ا  ... انگار قرار نیست تمام شود ... 


نه از وقتی که نیستی چیزی هم عوض نمی شود ..... کو رنگ تازه ؟ ... نه صبح به پای شب می رسد و نه آفتاب به مهتاب ...... همه چیز صامت ... ساکن ... بی حوصله .... همه چیز ... مثل من ... مثل همین حال تنگ حوصله من .... مثل همین آههای کلافه ... مثل همین روزهای کلافه ... مثل همین کلاف کلافه سردرگم ....... 


این روزها تنها زمانی گذر زمان را حس می کنم که آونگ ساعت " نوشتنم " ناقوس شود ... گرچه ساعتش منظم کار نمی کند ... گرچه ساعتش با بی تابی های دلم تنظیم می شود هر روز ... هر روز که نیستی ...... هر روز ......


 




دیگر بهار در سبد روزگار نیست

دیگر قرار نیست ... نه! دیگر قرار نیست


از یاد رفت غرش شیران بیقرار

آهوی چشم های تو در بیشه زار نیست


بگذار در غبار فراموشمان کنند

این سینه را تحمل سنگ مزار نیست


اقرار عشق، راه به انکار می برد

این کفر جز عبادت پروردگار نیست ...




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد