تمامی دلنوشته های این وبلاگ تقدیم به کسی که همیشگی ترین تأثیر را بر جهان بینی من نهاد ... او که کمک و یاری بی دلیل و بی دریغ را به من آموخت ...
دلم کودکی بود که در پی تو می دوید و گیسوان پریشانش را به دست باد می داد ... دلم کودک بود که با خنده های تو آنچنان ذوق می کرد که تا آخر دنیا را می توانست پرواز کند ... می توانست بدود و بدود ... با همان کفشهای پاشنه بلندی که در معمولی ترین لحظات، تنها ثمرش تاول های دردناک روی پنجه بود ... اما فقط به شوق خنده تو ... فقط به شوق خنده های تو .......
دلم کودکی بود سرزنده و شاد که یک روز به سرزندگی آشکار نگاه تو خیره شد، رام شد و بیهوا دل بست ... بیهوا و کودکانه ....
کودکانه که می گویم یعنی صادقانه ... کودکانه یعنی معصومانه ... کودکانه یعنی با تمام روح زندگی طلبیدن بی اعتنا به تمام دنیا ... کودکانه یعنی صاف و ساده .......
دلم کودک بود که به موج در موج پریشان موهای تو انگشت بر دهان ماند ....انگشت بر دهان ماند وقتی به اشتراک ظریف رازی کوچک در کتابهای درسی و امواج خیال انگیز موهای تو پی برد: دریای سیاه کتابهای جغرافی،سیاه سیاه نیست ..... سیاه و سپید است .... و چقدر نزدیک تر از آن که معلم جغرافیا گفته بود .................
دلم کودکی بود که عاشق تقلید و تکرار تو در آیینه خلوتش شد ..... و بعد آن عاشق هرچه که یادآور تو میشد .... دلم کودک بود وقتی عاشق تو شد .... کودکی که بعد از آن دیگر کودکانه گی هایش را به آب سپرد و بزرگ شد .....
دلم کودک بود ... کودکی که برای گفتن ساده ترین جملات به تو هزاران بار تمرین می کرد ... کودکی که بی استعداد نبود اما نمیدانم چرا با هزار بار تمرین، باز هم همین که چشمش به تو می افتاد تمام حروف الفبا را از یاد می برد ..........
دلم کودک بود که با یک نگاه مهربان تو تمام حبه قندهای دنیا در دیواره هایش آب میشد و غنج میزد برای یک کلمه از تو بیشتر شنیدن .... برای یک ثانیه بیشتر تو را دیدن ....
دلم کودک بود که تاب خداحافظی را نداشت ... که تاب پایان را نداشت ... که تاب رفتنت را نداشت ... که تاب انتظار برای هیچ کس جز تو را نداشت ... که تمام انتظارها بدخُلقش می کرد جز انتظار شیرین و بی گلایه ی همیشه صبورانه اش برای تو .....
دلم کودک بود ... کودکی بادبادک به دست .... پریشان مو .... آزاد و بی چشمداشت ..........
انگار که سالهاست در من تنیده ای
انگار جای قلب، تو در من تپیده ای
انگار کودکانه ترین خنده مرا
با چشمهای تیله ای ات سرکشیده ای
لبخند چشمهای تو پیغمبر من است
با وحی دستهات مرا آفریده ای ...