تمامی دلنوشته های این وبلاگ تقدیم به کسی که همیشگی ترین تأثیر را بر جهان بینی من نهاد ... او که کمک و یاری بی دلیل و بی دریغ را به من آموخت ...
من خودم را گم کرده ام انگار ...
دیگر خودم را نمیشناسم ... دلم را نمی شناسم ... روحم را نمی شناسم ... من این "من غریبه غریب" را نمی شناسم ... این کسی را که بی هدف زیر باران خیابانها را به دنبال گمشده ای می گردد، نمی شناسم ...
من این غریبه ای را که به جای من دارد نفس می کشد، راه می رود، لباس می پوشد، هویت پیدا می کند، با صدای من حرف می زند، با دستهای من می نویسد، به جای من زندگی می کند را نمی شناسم ...
من این غریبه توی آینه با این لبخندهای زشت مصنوعی را نمی شناسم ... من ... من تا به حال ندیده بودم لبخندی را که با اخم گره خورده باشد، اما حالا در چهره بخارآلود این غریبه جدی و عبوس و ناآرام هیچ حس آشنایی نیست .... هیچ حس خوب و روشنی نیست ... هیچ حسی از آشتی نیست ......
راستش! من از این غریبه می ترسم ... از این غریبه که "من" را دزدیده می ترسم ... از این سرد شدن، دلسرد شدن، خونسرد شدن می ترسم ..... من ... ازاین انجماد، این انفعال، این انقطاع از خودِ خوبِ گذشته ام، می ترسم ...
می ترسم از عادت به این وضع ... به این سرما ... به این بی علاقگی ...
من از نبودن تو می ترسم ... از این، ندیدن تو می ترسم ....
من از نبودن تو می ترسم ... از این، ندیدن تو می ترسم ....
من از این آوار دلتنگی، از این سیل بیرحم و بی امان خاطرات،از این کوه سنگین که گردش خون را در قلبم سخت می کند می ترسم .....
من از این که هر روز با هر طپش، پای دلم به اجساد تازه ای از شاپرکهای سوخته بال، می گیرد، می ترسم ...
من از این باران که یادآور همیشگی توست و این روزها بدجور گریبانگیر آسمان شده می ترسم ....
من از این افق رو به مغرب، از این جاده که پایم را پس می زند، از این آینده مه گرفته می ترسم ......
من ... از گم شدن در جاده های خلوت می ترسم ...
من از نگاههای ناآشنا، از غریبه هایی که حرفهایشان بوی ترس می دهد، می ترسم ...
من از خودم، از این خود ناآشنای ناشناس تازه وارد می ترسم ........
سلام
با آینه ی درونت رفیق شو ... خودت را خواهی شناخت ...
سلام
من و آینه درونم خوبیم ...
و ممنونیم که اومدید و مهربانی خرج کردید و سطری نوشتید بر این دلنوشته ها ...