تمامی دلنوشته های این وبلاگ تقدیم به کسی که همیشگی ترین تأثیر را بر جهان بینی من نهاد ... او که کمک و یاری بی دلیل و بی دریغ را به من آموخت ...
عاشق که باشی هرجا که باشی غریبی ...
از لبخندت تنها تصورش برای من مانده ... از نگاهت تنها خیالی نه چندان دور نه چندان نزدیک ... از موج در موج موهایت تنها رویایی سیاه و سفید ... و از هرچه تصور و خیال و رویاست، تنها دلتنگی جاری در ثانیه ها ..............
می خواهم بگویم غریب که باشی در شهر خودت هم غریبی ... در خانه خودت هم غریبی ... در خلوت خودت هم غریبی ... غریب که باشی در رویاهای خودت هم غریبی ... غریب که باشی ...........
غریب که باشی در همین جمله ها و واژه ها هم غریبی ..........
غریب که باشی خنده هایت هم غریبانه اشتباه گرفته می شوند ... گریه هایت هم .............
پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند
آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
غریب که باشی، سکوتت هم غریبانه ست ... مثل حرفهایت ... همان حرفها که یک هم باور می خواهد و ... ندارد ............
کم کم پی می بری که غریبی تنها، تنهایی نیست ... انزوا نیست ...
کم کم می فهمی غریبی یعنی بودن در جمعی، که کسی سواد خواندن نگاهت را ندارد .....